خرید بک لینک
شميم عشقنمايشنامة كوتاه طنز/ در يك پرده(اخطار: تماشاي اين نمايش براي افراد زير 20 سال ممنوع و براي افراد 20 تا 50 سال توصيه نميشود)محمود سلطاني آذينشب- داخلي – درون يك خانهمرد وارد خانه ميشود. زن با آرايش تقريباً غليظي كه دارد بهاستقبال مرد ميآيد. احوالپرسي مختصري صورت ميگيرد. هر دو روبروي ورودي يكي از اتاقها ايستادهاند.زن: (در حالي كه پيراهن گلدار و بلندي را بر تن دارد و با کمی ناز و ادا خود را به مرد نشان ميدهد) قشنگه عزيزم؟ اين پيراهن رو امروز خريدم.مرد: آره. خيلي قشنگه. زن: خوب نگاه كن. ببين ميپسندي؟ مرد: (نگاه ديگري به زن میکند) ولي مث اين كه اين پيراهن را خيلي وقت پيش خريدي؟!زن: (در حالي كه بهآرامي دست بر شكم كمي برآمدة خود ميكشد) آره. درسته. حقا كه خيلي باهوشي ولي. . . مرد: ولي چي؟ زن: (در حالي كه دست بر روي سطح شكم خود دارد) ولي چيز جالب ديگري توجه تو را جلب نكرد عشثم؟مرد: نه. چه چيز جالبي عزیزم؟زن: (همچنان دست بر شكم و با كمي عشوه و ناز) اينجا را نگاه. يعني براي تو مهم نيس؟مرد: چي براي من مهم نيس؟زن: تو که اینقد خنگ نبودی عشقم. اين كه بازم دارم مادر ميشم؟مرد: (با نگاهي از سر تعجب و اعتراض نهچندان جدي) داري مادر ميشي؟ اين ديگه كجا بوده؟زن: مال حبيبخانه.مرد: (با تعجب و فرياد) حبيبخان دیگه کیه؟ مگه اون سگتولة پارسالي مال حبيبخان نبود؟زن: نه. حواسِت كجاس عشقم؟ اون مال رقيبخان بود.مرد: پيرارسالي چي؟ زن: نه. اونم مال نجيبخان بود عشقم.مرد: اون یکی قبلي؟ زن: نه. اونم مال عجيبخان بود عشقم.مرد: (خيلي عصباني با زن گلاويز ميشود، او را روي زمين ميخواباند و دستهاي خود را به گردن زن نزديك ميكند و با خشم فراوان) ميكُشَمت. ميكُشَمِت. ديگه اين وضعيت براي من قابل تحمل ن

برچسب: نویسنده: نگار باقریان تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 5:31

داستان کوتاه طنزشیرِ شهرک محمود سلطانی آذین"ممدلی ننه عصمت" گاو پیشانی سفید محل است. از خط و خطوط غلط و غلوط توی چهرهاش هم میشود فهمید که او چه اعجوبهای است. نصف بیشتر عمرش صرف دعوا و درگیری و کلاهگذاری و کلاهبرداری شده است. بگفته خودش، بیشتر لباسهایش در جریان دعوا و درگیری پاره پوره شده است. از آن پاچه ورمالیدههایی که دومی ندارد. سر هر کس که رسیده شیره مالیده. کم نیستند روزهایی که دو سه نفر غریبه توی شهرک دنبالش نباشند. هر بار هم که یک گندی چاق میکند و به زندان میافتد، معلوم نیست سر و دُمش به کی یا کیها، یا کجا بند است که پایش به زندان نرسیده، آزاد میشود و شلنگ و تخته توی محل. برای همین هم حسابی توی شهرک شیر شده و خیلیها از او حساب میبرند. هیچکس نمیداند که این یکه و یالغوز بیکار، مخارج زندگی خود و مادرش را از کجا در میآورد. هر چند وقت یکبار، ده روزی غیبش میزند. مادرش میگوید که بندر کار میکند. اما این که کدام بندر و چکار میکند، خدا عالم است. در و همسایه میگویند یکی از راههایی کسب درآمد ممدلی، بندال شدن به این و آن است، با هر بهانهای. تازگیها هم یاد گرفته که گاهی میرود کنار جادة کمربندی شهرک، رفت و آمد ماشینها و موتورسیکلتها را زیر نظر میگیرد، بعد هم یهویی با یکی از آنها تصادف میکند. افتادن کنار جاده همان و فریاد آخ و وای و ننه من غریبم و دوا و دکتر و سرانجام هم، گرفتن مبالغی برای دادن رضایت به رانندة بیچاره. دو سه ماهی هست که این آدمنما از زندان آزاد شده اما برای این که با طلبکارها و شاکیانش روبرو نشود اینجا و آنجا آفتابی نمیشود. آقای رنجکش هم یکی از اهالی همین شهرک است که سی سال آزگار، پا به پای پیمانکاران راهسازی و ساختمانی، سرد و گرم هر گوشهای از مملکت را چشیده و با آدم

برچسب: نویسنده: نگار باقریان تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 5:31

خوش به حال گرگها / محمود سلطانیاز آثار برگزیده و شایسته تقدیر جشنواره فرهنگی هنری محیط بان - ۱۴۰۳ - خرداد ماه. تهران. سازمان حفاظت محیط زیست پارک ملی کلاه قاضی. مهر ماه سال 1380. روز پنج شنبة آخر ماه. نزدیک غروب. هوا کم کم داشت خنک میشد. صدای زوزة بادهای پاییزی در برخورد با صخرهها و ارتفاعات، تنها صدایی بود که در منطقه شنیده میشد. پس از چند ساعت گشت و بازرسی در منطقه، بساط مختصری را که داشتیم جمع کردیم و سوار شدیم که از منطقه خارج شویم. من بودم و یک نفر محیطبان راننده که از مرکز استان به منطقه آمده بودیم. هنوز از منطقه خارج نشده بودیم که در دوردست، سیاهی مردی را دیدم که در دامنة کوهی که روبرویمان بود در حال حرکت بود. از همکارم پرسیدم: ـ ببین، ببین. اونو میبینی؟ بریم ببینیم کیه.ـ کی؟ کدام؟ نشانش دادم. او هم سوژه را دید. کسی بود که تقریباً با زاویة نود درجه نسبت به ما و از بیراهه در حال حرکت به سمت داخل منطقه بود. از دور آدمی مینمود با قامتی متوسط و لاغر با کولهای بر پشت. از همکارم خواستم راه را به سمت او کج کند. او هم از خدا خواسته. مثل بقیة همکاران سرش درد میکرد برای این جور کارها. انجام مأموریت گشت زنی در منطقه آن وقتی موفقیتآمیز و باحال است که متخلف یا شکارچی غیرمجاز بگیری. برخورد مقتدرانه با آنها، هم انجام وظیفه است، هم حس و حال خوبی به آدم میدهد.با خود فکر کردم: «کی میتونه باشه؟ این موقع، غروب، تک و تنها، اینجا؟ شکارچیه؟ چرا تنها؟ احتمالاً از رفقایش عقب مونده. شایدم پیش قراول اونهاست.»او را هدف قرار دادیم و زدیم به جاده. جاده که نه، همهاش ریگ و سنگ و چاله چوله. هر لحظه منتظر واکنش سوژه بودم. تغییر مسیری، استتاری، یا فرار. هر چند که معلوم بود در چنین شرایطی هیچ کاری نمیتوا

برچسب: نویسنده: نگار باقریان تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 5:31

صفحه بندی